هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

این روزهای یلدا خانوم

دخترم ماشالا هر روزت با روز قبل فرق داره و روز به روز داری بزرگتر میشی تا دیروز وقتی دمر میشدی روی آرنجت سر و سینه ات رو نگه میداشتی و با زحمت خودت رو جلو میکشوندی اما حالا گاهی ساعدت رو میکشی و روی کف دستت میمونی و گاهی زانوهات رو زیر شیکمت جمع میکنی و خودتو جلو میکشی اگه چیزی مد نظرت باشه هر طور شده خودت رو بهش میرسونی و اگه هم نباشه دور خودت میچرخی و کلی ذوق میکنی دردلثه هات خیلی اذیتت میکنه به هر چیزی چنگ میاری و تو دهنت میکنی تا گازش بگیری دندون گیرایی که برات گرفتم انگار برات کافی نیست برای همین ریشه ی شیرین بیان رو برات خیسوندم و دادم دستت شاید کمکت کنه و تا حدودی راضی بودی امروز برات یه سوپ ساده با برنج و مرغ درست ک...
12 خرداد 1392

یلدا و دومین غذای کمکی

ای جااااااان دلـــــــــمممممم دخترکــــــــممممممم شیرینکــــــــــــمممم خوشمزه ی مامـــــان سلاااااااااااااااااااامممم قربونت برم خوشگلمممم دیروز بعد از یک هفته خوردن فرنی نوبت رسید  بـــــــــــــــــــــه؟! حریره بــادوم از اونجایی که بنده تجربه ای در اینمورد نداشتم خیلی استرس داشتم بعد از کلی کنکاش و جستجو و پرس و جو بالاخره تونستم راه پخت حریره بادوم رو یاد بگیرم دردسرش زیاد بود اماااا خوووووووووب واسه دخترم که باشه آسون میشه جونم برات بگه بعد از پوست گرفتن بادومهای خام و آسیاب کردنشون با کمی آرد برنج و کمی شکر و آب اونها رو پختم... شما از شیر پاکتی خوشت نیومد و وقتی فرنی با اون درست میکردم بالا میاوردی برای هم...
6 خرداد 1392

همسرانه ...

اینجا باران میبارد ... امروز... و من به حرمت تمام روزهای " با تو بودنم" بدون چتر زیر باران میروم تا عاشقتر شوم و پاک، برای دستان مردانه ای که شیرین ترین " نون " دنیا را به سفره زندگیم بخشید ...   شادی بودنت ، بوی خاک باران خورده همراه با عطر اقاقیا، امروزم را بهاری تر میکند و مرا سرمست ...تا مشتاقتر نوازشهایت را سر بکشم ! اینجا باران میبارد ... امروز... و تو دوباره سوژه عاشقانه هایم میشوی! تقصیر من نیست، نگاه همیشه مهربانت چشمک میزند.. امروز خانه مشتاقانه تر در انتظار توست!  آغوشت را  باز کن تا بوسه هایم در بهار دستانت جوانه بزند... در یادبود مبارک روزت  ...
2 خرداد 1392

شب آرزوها...

خدا ، آن حس زیبایی است که در تاریکی صحرا زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را یکی همچون نسیم دشت می گوید : « کنارت هستم ای تنها!!!»           لیله الرغائب شب آرزوها شبی که آسمانش پر از برق ستارگان است. در آن شب هر دعایی ستاره ای خواهد شد و در پهنه ­ی آسمان خواهد نشست. بیا ستاره های هم را نظاره کنیم و بر هر کدام آمین بگوئیم. ...
2 خرداد 1392

روز پدر مبارک ...

  برای تو مینویسم پدرم...     ما هنوز چشم به راه دستان توییم که تمام پنجره های بسته دلمان را باز کند تا هوا را نفس بکشیم که پر از عطر حضور توست... چه خدایی میکنی در امروز و هر روزهای ما ... چه سخاوتمندانه بر ما میتابی ناجی لحظه های تکراری ....! و ما که اینروزها مدام زمزمه میکنیم واژه های سالهای نه چندان دور را، آنجا که میگفتیم: حضور سبز تو را عاجزانه میجوییم،به زیر چتر نگاهت چو سبزه میروییم... و امروز چه رنگ پاشیدی به لحظه های دلتنگیمان!!  . . . همیشه بمان در کنار تمامی آرزوهای کال و نارسمان خدای آبیها ! دوستت داریم پدر روزت مبارک ...
2 خرداد 1392

یلدا در نخستین روزهای شش ماهگی

قربون دخملم بررررررررررم الهی روز بروز داری بزرگتر و بلا تر میشی مامان اول ازاولین روز شش ماهه شدنت بگم یه کیک کوچیک ساده و یه جشن ماهگرد پنج ماهگیه سه نفره ی کوچمولو برات گرفتیم الهی فدات بشم بسکه کنجکاوشدی و دلت میخواد همه چیز رو دست بگیری تا کیک و شمعها رو دیدی یهو خودتو از بغل بابا هول دادی جلو و میخواستی شعله شمعها رو که با کنجکاوی بهشون خیره شده بودی رو بگیری و بعدشم احتمالا بذاری دهنت زنـــــــــــدگـــــــــــــــي   و اما امروز بالاخره به آرزوت رسیدی و غذا خوردی اونم چــــــــــــــی ؟؟؟؟ فرنـــــــــی وای که چقدر خوشحال شدی و ذوق کردی فرنی روبا قاشقش میخواستی قورت بدی شیمکوی مامانی چن...
25 ارديبهشت 1392

عکسهای 5 ماهگی عروســــکــــــ

 شاخه گلي براي مامان مهتاب ماماني لوزت مبالك   در تاريخ 7/2/92 رفتیم پیش خانوم دکتر و گوشهاتو  سوراخ كرديم گل مامان بميرم كلي گريه كردي و خانومه رو كه ميديدي اشكت سرازير ميشد همون روز بابا برات يه جفت النگوي خوشگل گرفت تا از دلت دربياره   ماااامااااان از خلسي هم عسك بگيــــــــل   خلسيييييييييي بيا تو هم دمل شو باهم شينا بتونيم   بازي كردن با اسباب بازي و جيغ زدن  وووووووووو دور كردن اون از خودت به كمك پاهاي تپليت و با نگاهت از من خواستن كه دوباره بدمش دستت ووووووووووووووووي زندگــــــــــــــــــــــــــــــــي   يلدا ي عشق سيــــــــ...
23 ارديبهشت 1392

با آمدنت...

دخترم... امروز یکسال وهجده روز میگذره از وقتی که فهمیدیم خدا تو رو به ما داده ... هنوزم باورم نمیشه فکر میکنم دارم خواب میبینم ... عزیز دلم وقتی برام میخندی و با نگاه قشنگت بهم خیره میشی قند تو دلم آب میشه و دلم میخواد پرواز کنم و تا جایی که میتونم برم اون بالا ها و با تمام وجودم فریـــاد بزنـــم: خدااااااااااااااااایـــــــــااااااااااااااااااااااااااااا نوکرتــــــــــــــــــــــم خدااااااایـــــــــــــــااااااا شکرت خدا ,به حق که مهربان ترین تویی دلمو شاد کردی و این شادی وصف ناپذیره  خیلی دوســــتت داااااااااارررررررررررم خــــــــــــدااااااااااااااااااااااا....     ...
20 ارديبهشت 1392

یلدای چهار ماه و نیمه

سلام نفـــــــــــــــــــــــس الهی دورت بگردم عزیز دلم ماشالا هر روز در حال تغییر هستی و داری چیزای جدیدی رو تجربه میکنی اول از سلام کردنت بگم که وقتی دستمون رو برات میکشیم و بهت سلام میگیم شما دستت رو بالا میاری و انگشتامون رو میگیری میخندی عزیز دلـــــــــــــــــــممم     مهارت دستات بالا رفته و برای گرفتن اشیا اطرافت دستت رو تا جایی که بتونی میکشی برای گرفتن اون چیزی که میخوای ,پاهات رو دیگه به راحتی میگیری و با انگشتات بازی میکنی ,وقتی بغلت میکنیم به صورتمون خیره میشی و میخوای اعضا صورتمون رو بگیری تازگیها بلند خمیازه میکشی و وقت خوابت که میشه برای خودت لالایی میخونی  از شعر و قصه و کتاب خوشت اوم...
6 ارديبهشت 1392